یک تجربه بد
عشق مامان دلم میخواد همه اتفاقات را برات بنویسم ولی بعدا نگی چه مامان بدی داشتم
برات گفته بودم که چقدر بد دارو میخوری یک شب که قطره کولیک را بهت میدادم خیلیش ریخت و نخوردی بعدش باز هم بی تابی میکردی که بابا گفت بهتره یکم از یک دارو دیگه بود که اسمش یادم نمیاد بهش بدیم اصولا مامان مهشید بهت دارو میداد
وقتی با هزار مکافات خوردی خواستم بهت شیر بدم که دیدم رنگت پریده و بی حال شده بودی یک دفعه جیغ کشیدم گفتم بچم بچم هر چی تکونت میدادیم چشمات باز بود ولی گریه نمیکردی و بی حال بودی به بابا گفتم بریم بیمارستان نمیدونی با چه عجله ای رفتیم وقتی رسیدم به کلینیک کودکان میدویدم داخل فقط میگفتم دکتر کجاست بدون اینکه در بزنم داخل مطب شدم گریه کنان به دکتر گفتم گریه نمیکنه دو تا دارو خورده دکتر که حاج و واج به من نگاه میکرد گفت به گریش میندازیم که چند تا تکونت داد گریه کردی دکتر باحالی بود بهم گفت برو شیرش بده و بیا دو تا پرستار مهربون کنارم بودند قند خونت را گرفتند که خدا را شکر خوب بود بهت شیر دادم دکتر گفت واسه این دوتا دارو که نبوده ولی خدا را شکر دیگه چیزیت نبود دکتر بهم گفت وقتی شما مادری هستی انقدر حساس بهتر اصلا بهش دارو ندی و با دلدردش بسازی بعدم کلی بهم دلداری داد که بچه با درد بزرگ میشه ونباید خودت را ازبین ببری ولی چه کنم من نمیتونم درد به شما ببینم
واقعا نمی دونم علت رنگ پریدن و بی حال شدنت واسه چی بود ولی فردا که بابا برای دکتر محل کارش تعریف کرده بود گفته بود به احتمال زیاد دارو رفته داخل نای
عزیزم آرزو میکنم دیگه از این اتفاقات نیفته
خدایا بهم کمک کن بتونم مواظب فرشته کوچلوم باشم
خدایا خودت از تمام بلا ها حفظش کن


یک تجربه بد
